شهریورسال شصت وپنج رفتم عکاسی (احتمالافتوبرق) گچساران عکسی برای کلاس دوم دبیرستان گرفتم و رفتم مدرسه پرونده را تکمیل کردم

آوای جنوب/یادگار دوران دفاع مقدس ابوالحسن غلامی

شهریورسال شصت وپنج رفتم عکاسی (احتمالافتوبرق) گچساران عکسی برای کلاس دوم دبیرستان گرفتم و رفتم مدرسه پرونده را تکمیل کردم.

عکس رو والدینم وبرادران وخواهرانم که دیدند گفتند قشنگ افتاده و میخواییم نسخه ای ازش قاب بگیریم و درخونه نصب کنیم.
چندروزقبل از شروع مدارس ازطریق همرزمان سال قبلم درگردان یدالله که به نام گردان امام حسین ع تغییر نام یافته بودمتوجه شدم که نیروهای عملیاتی عازم جبهه هستند واحتمال دارد عملیاتی درپیش باشد.باکلی تلاش موفق شدم برای باردوم جهت اعزام به جبهه ثبت نام کنم.

روزی مثل امروز یعنی هشتم مهرماه حدود سی نفر بودیم که نشستیم دریکی ازاتوبوس های آبی رنگ شرکت نفت ودرمقابل مقراعزام نیروی ابوالفضل العباس جنب بیمارستان شهیدرجایی ساعت پنج بعدازظهر آماده حرکت بودیم

.فرصت خداحافظی درست وحسابی اززنده یادپدرم که به دلیل ادامه درمان مجروحیت بجامانده ازعملیات بدر تحت درمان بودنصیبم نشد،توفکرش بودم که باصدای تقه به شیشه پنجره اتوبوس دیدم بابا پای اتوبوس هستن،برای دست بوسیش پیاده شدم.

 

مثل همیشه بامحبت سعی کردنکاتی را بهم یادآوری کندویک بسته بهم داد وفرمود این همان پیراهن افسر بعثی هست که پارسال ازعملیات والفجر هشت باخودت آورده بودی،حالا ببرش شاید به دردت بخوره.

 

به هرحال خداحافظی کردم ورفتیم مقرتیپ چهل وهشت فتح دراهواز و تقسیم شدیم درواحدهای مختلف و شانس خوبم افتادم بین رزمندگان گردان امام حسین ع.حدود دوماه سپری شدو قبل از عملیات کربلای چهار،پنج روز مرخصی دادن و به نوعی رفتیم منزل برای خداحافظی .

 

تارسیدم گچساران مادرم گفت دیگه نمیزارم برگردی!!پرسیدم چرا؟ فرمود:بین این همه قاب عکس که به دیواربود ناگهان قاب همون عکسیت که برامدرسه گرفته بودی از دیوارافتادوشکست و این بد یُمن هست ونباید برگردی،حتی زنده یاد داییم را وادارکرد تامن را به اسم تفریح به روستای نارگ موسی منتقل کندواجازه بازگشتم را ندهدولی به هرحال با یک هفته تاُخیر موفق شدم برگردم گردان و درنهایت منجر به شرکت درعملیات کربلای چهارومجروحیت بنده شد.ایام سپری شدتاسال هفتاد که برای ادامه درمان رفتم تهران،نوبت فوق تخصص ارتوپد داشتم دریکی ازکلینک های شیک ومدرن تهران،وقتی وارد ساختمان شدم درعین جوانی جذب محیط و آدمهاش شدم.همه پرسنل با کت وشلوارمشکی،پیراهن سفیدو کراوات قرمزبودند.وقتی نوبتم شد باپوشه سوابق پزشکی وارد اتاق پروفسور شدم جهت معاینه ودرمان.پوشه رو تقدیم پروفسوروپیرمرد فرهیخته کردم.داشت محتویات پرونده رامیخوندکه چشمم افتادبه عکس(همان عکسی که سال شصت وپنج برای مدرسه گرفته بودم هنوز تو پرونده بود)به شوخی فرمود:کی گذاشت این بچه کوچولو بره جبهه و کمی سربه سر ماگذاشت و ناگهان باحالت تعجب ازمن پرسیداگر اهل کوه گیلویه وبویراحمدهستی پس میدونی “باشت باوی”هم همونجاس،منم عرض کردم اتفاقا فرزند همان دیارم.این مرد بزرگ ازپشت میز بلند شد و صورت من رو بوسید وفرمود: باشت باوی مردمی متدین،اصیل وبافرهنگ داشت.من عرض کردم چطوری شناخت پیداکردی که درجوابم فرمود سالهای خیلی دور به عنوان سربازبهداشت مدتی آنجا بودم وشروع کرد اسم برخی ازبزرگان باشت و طوایف بزرگ باوی را برزبان جاری کرد و چنددقیقه از اصالت،تدین،رسومات و لباسهای رنگارنگ و غذاهای محلی دیارمون به نیکی صحبت کرد ودرپایان فرمودن پاسبان همان فرهنگ باشید.اجازه ندهیم تاریخ کم نظیر باشت باوی قربانی بازی های مرسوم سیاسی شود. هشتم مهرماه نودوهشت ابوالحسن غلامی